آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر ...!
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر ...!
بعد مرگم جنازه ی من را در ((پیاده نرو)) بیندازید
ساعتی در شراب غسل دهید بعد در آبجو بیندازید
مرگ من یک سوال پیچیده ست؛ آخرش سر به مهر می میرم
پس به جای کفن جنازه ی من را توی پالتو بیندازید
تا نگویند مرد ناکامی مرد درحسرت همآغوشی
زیر و رویم به جای خاک و لحد چادر و مانتو بیندازید
بعد از قبر خویش می رویم ، : (( این درخت ازجهنم آمده است ))!!!
با دروغ و فریب در بین مردم شهر چو بیندازید-
جرثقیل آورید و یکباره ریشه ام را درآورید از خاک
نه ! تبر آورید و روح مرا با درختان مو بیندازید
از سرم کاغذی بسازید و خط به خط اشتباه بنویسید
خشمگینانه اش مچاله کنید گوشه ی راهرو بیندازید
یا که تقویم از تنم سازید و مرا روی میز بگذارید
دست من را کتاب شعر کنید ؛ گوشه ای در کشو بیندازید
یانه با یک تسلسل باطل دور باطل کنید دنیا را
روح و جسم مرا - دو عقربه را - در دو میدان دو بیندازید
منزوی را به انزوا ببرید ؛ شاملو را در آورید از خاک
و تمام گناه نیما را گردن شعر نو بیندازید
تا زمین سرزمین احمقهاست حرف من را کسی نمی فهمد
های اطرافیان عزراییل !!! مرگ من را جلو بیندازید !!!

عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند. تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند، و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند. ولی خارهایشان یکدیگر را در کنار هم زخمی میکرد. مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند. بخاطر هیمن مطلب تصمیم گرفتند از کنار هم دور شوند، و به همین دلیل از سرما یخ زده و می مردند. ازاینرو مجبور بودند برگزینند، یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین برکنده شود. دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخمهای کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتر است. و این چنین توانستند زنده بمانند!
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند.
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند.
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها.
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند.
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند.
مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند.
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند.
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است.
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!
قرآن
! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند ميشود همه از هم ميپرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که مي پنداريم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است.قرآن! من شرمنده توام اگر ترا از يک نسخه عملی به يک افسانه موزه نشين مبدل کرده ام. يکی ذوق ميکند که ترا بر روی برنج نوشته، يکی ذوق ميکند که ترا فرش کرده، يکی ذوق ميکند... که ترا با طلا نوشته، يکی به خود ميبالد که ترا در کوچک ترين قطع ممکن منتشر کرده. آيا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنيم؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند، آنچنان به پايت می نشينند که خلايق به پای موسيقی های روزمره می نشينند... اگر چند آيه از ترا به يک نفس بخوانند مستمعين فرياد ميزنند " احسنت …! " گویی مسابقه نفس است
قرآن! من شرمنده توام اگر به يک فستيوال مبدل شده ای! حفظ کردن تو با شماره صفحه... خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو. آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند، گويی که قرآن همين الان به ايشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ايم تنها بخشی از اسلام است که به صليب جهالت کشيديم
راهب نيز كه با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه ای به رنگ آبی به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او می پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد: " بله" . اما اين گرانترين مداوايی بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد: بالعكس اين ارزانترين نسخه ای بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها كافی بود عينكی با شيشه آبی خريداری كنيد و هيچ نيازی به اين همه مخارج نبود. برای اين كار نميتوانی تمام دنيا را تغيير دهی، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتوانی دنيا را به كام خود درآوری. تغيير دنيا كار احمقانه ای است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم...
زندگی بی گوهری این گونه نا زیباست!
(منبع: شاملو شاعر آزادی)
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد". پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است..! |

هرگز نخواب کوروش/ دارا جهان ندارد/ سارا زبان ندارد/ رستم در این هیاهو/ گرز گرن ندارد/ روز وداع خورشید/ زاینده رود خشکید/ زیرا دل سپاهان/ نقش جهان ندارد/ بر نام پارس دریا/ نامی دگر نهادند/ گویی که آرش ما/ تیر و کمان ندارد/ دریای مازنی ها/ بر کام دیگران شد/ دارا کجای کاری؟/ دزدان سرزمینت/ بر بیستون نویسند/ اینجا خدا ندارد !! / هرگز نخواب کوروش/ ای مهر آریایی/ بی نام تو وطن نیز/ نام و نشان ندارد...!
گفت:به آنان که در امروز خود مانده اند، فردا را می فروشم...!
رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز دیــدم دوهــــزار زنگیــــان خونــریـــز
هر یک به زبان حال با من می گفت جامی که به دست توست کج دار و مریز